خدا
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

بسم ا... نور

در نخستین روز هفته ، هنگامی که صدای ناقوس ها معبد به گوششان رسید ، یکی از شاگردان گفت :" همه ی ما در باره خداوند چیز های بسیاری شنیده ایم . در باره ی او چه می گویی و حقیقت و جودش اش چیست ؟

مصطفی هم چون نهال تازه رسته و جوانی که از باد و طوفان نمی ترسد ، در مقابل آنها ایستاد و گفت :" ای همراهان عزیز م ، دلی را مجسم کنید که دلهای همه ی شما را در خود جای می دهد . عشقی را تصور کنید که همه ی عشق هایی را که بررو حتان راه یافته است ، در بر می گیرد . رو حی است که همه ی ارواح را احاطه می کند و آوایی که بر همه ی صدا ها چیره می گردد و سکوتی که از همه ی خاموشی ها عمیق تر است . تا ابد به آن بیندیشید . سپس ، در اوج کمال خویش ، سعی کنید تا آن زیبایی را که از همه ی سرود ه ها ی دریا و جنگل پهناور تر است و آن عظمتی را که در عرش و جود دارد ، دریابید .

فاصله ی ستاره ی جبار در مقابل او در از یک گام بیشتر نیست و درخشش ستاره ی ثریا در برابر نور عصایش به نور کوچکی شبیه است که از قطره ی شبنم می تابد .

جستجوی شما برای یافتن خوراک ، پوشاک، اثاثیه و مسکن بوده است . پس اکنون ، در جستجوی آن موجود یکتایی باشید که نه در تیرس کمان شماست و نه دخمهای است که شمارا از غضب طبیعت مصون نگه دارد .

اگر سخنان کلام من برای شما همچون سنگ خارسخت و همچون معما ، پیچیده است، کمترین چیزی که شایسته شماست ، آن است که دلهایتان بشکند و نرم شود و آه و ناله ، شما را به سوی عشق و حکمت بزرگ خداوند بلند مرتبه هدایت کند ، به سوی آن قادری که مردم اورا " الله" می نامند. "

در آن هنگام سکوت همه جا را فرا گرفته بود و دلهایشان حیران و سرگشته شده و مامن جانشان و تب و تاب افتاده بود .

مصطفی که حال آن ها را چنین دید ، با مهربانی به آنه نگریست و گفت :" سخن گغتن در باره ی آن یکتای بلند مرتبه کافی است " .

 

                              بر گرفته از کتاب باغ پیامبر و خدایان زمین

"نوشته جبرا ن خلیل جبران "