چه قدر کودکانه دلم ترسیده بود وقتی از دست هایم تا دست های تو حتی فاصله ای نبود؟! وقتی از تو خواستم مراقبم باشی بی درنگ برایم نشانه فرستادی که باز هم نزدیک تر از نزدیک با منی.

هرگاه از تو راه درست را پرسیدم ، بیدرنگ راه درست را جلوی پایم گذاشتی .

همه جا از نور و عطر مملو می شود ، وقتی تو قدم بر لحظه هایم می گذاری ، گمراهی گم می شود وقتی تو چراغ هدایتم را می افزونی .

یا بهتر بگویم وقتی پرده خواب از چشم های غافلم کنار می زنی و رخ می نمایی ، ترس بی معناترین واژه روی زمین است .

دوستت دارم خدای من ، تا تو را دارم نه جای غم می ماند نه جایی برای ترس

/ 2 نظر / 6 بازدید
دوستداران فیلم زینب

سلام روزتان بخیر، سالک در حالی که کوشاست بسیارامیدوار است زیرا می داند که همواره مورد هدایت و حمایت معنوی است موفق و پیروز باشید.

بهار

سلام نغمه جان دلنوشته ی بسیار زیبایی بود . اینکه ما از او جدا نیستیم ، دلگرم کننده ترین عامل در زدودن ترسهای ماست . [گل]